یک صبح دل انگیز جمعه، عزم را با دایی و پسرخاله ها جمع کردیم برای غواصی در اعماق دیریا.ساعت 6 صبح عازم مدرسه غواصی آتش نشانی(کلوپ دلفین سابق)شدیم و تا ساعت 9 معطل پوشیدن لباس و روشن کردن تراکتور برای کشیدن قایق تا لو دیریا .همه لباس پوشیده و کپسول به دست ، سوار بر قایق حرکت به سوی سواحل قشم.آنجا مربی بیچاره پدرش در آمد تا آموزش داد عده ای کند ذهن را مثل ما.آفتاب سوزان عجب تاثیری می گذارد بر پوست صورت آدمی مثل من که همیشه زیر سایه است و چقدر این ناخدایان قایق مردن که همیشه زیر آفتاب زحمت می کشند،البته سایه همانقدر برای آنها نچسب است که آفتاب برای من. پس از کمی غواصی،هوس کردیم یک شیرجه ای هم در دیریای لارک بزنیم.در حین حرکت با قایق من هم کمی سرخوشی در آوردم و به ناخدا گفتم:"ناخدا، قایق بزن به موج شکن تا قایق بشکیت ما هم خنده بزنیم"ناخدا هم نامردی نکرد و با سرعت تمام رفت به سمت موج شکن تا آنجا که من گفتم "غلط کردم"،ناخدا هم گفت"تا تو بشی دگه از ای غلطو نکنی!".تا برسیم به لارک بچه ها با خود فکر می کردند چگونه من را که خیلی شنا بلد نیستم در آب بیاندازند .دوستان می گفتند :"به صابر بکردیم توی هو تا ازش عکس بیگیریم بزنیم تو صفحه حوادث روزنامه دیریا". خلاصه بدنی هم در سواحل لارک به آب زدیم و گفتیم و خندیدم و آواز "دیریا موجن کاکا و بو بریم سر اسکله" سر دادیم و ماهی ها نیز به آواز ما رقصیدن.دوستان جدیدی از آتش نشان و غواص پیدا کردیم که همه اهل شوخی و سرزندگی بودند جز من که کمی حالت تهوع سراغم را گرفته بود و با من حال و احوال می کرد تا رسیدن به ساحل بندرعباس . بعد از رسیدن به ساحل بندرعباس،بطور برق آسا با دوستان خداحافظی کردم و با یک ماشین دربست که البته وقتی خواستم پولش را حساب کنم گفت"من مسافر کش نیستم"به خانه آمدم.روز خوبی بود،چیزهایی تجربه کردم که قبلا نمی دانستم...(بین خودمان بماند که من اهل شنا و غواصی نیستم و فقط در این سفر نظاره گر بودم و چند عکس گرفتم).

